bookmark

معنی باشنگ

باشنگ

- [بشين معجمه. بوزن نارنج] خوشۀ انگور خرد و خشك كه برتاك باشد. مثالش شمس فخرى فرمايد: شعر بنام دست تو گر شاخ رز نهد دهقان عقيق و لؤلؤ رويدز شاخ نه باشنگ و بمعنى خيارى كه براى تخم گذارند نيز آمده. مثالش منجيك گويد: بيت آن سگ ملعون برفت آن سند را از خويشتن تخم را مانند باشنگ ايدرش بر جاى ماند سند [بوزن رند] بمعنى حرامزاده باشد و خواهد آمد.
(
فرهنگ مجمع الفرس
, ص164)
sourceLink

(اسم) خوشۀ انگور كوچك كه بر تاك خشك شده باشد. انگورى كه روى مو بماند و خشك شود. ¦¦خيارى كه به جهت تخم نگاه دارند.
(
لغت نامه دهخدا
, ص336)
sourceLink

خيار باشد كه از براى تخم اندر پاليز بگذارند و غاوشو نيز گويند. منجيك گفت: آن سگ ملعون برفت اين سند را از خويشتن#تخم را مانند باشنگ ايدرش بر جاى ماند.
(
لغت فرس
, ص108)
sourceLink

خوشۀ انگور بود]عسجدى گفته است: چو مشك بويا ليكنش نافه بوده غژم#چو شير صافى پستانش بوده از باشنگ.
(
فرهنگ قواس
, ص49)
sourceLink

typography

الحقوق المادية والمعنوية لهذا الموقع محفوظة ل مركز البحوث الكمبيوترية للعلوم الإسلامية ، وأي نشر غير مسموح به يُلاحق قانونياً.